تبليغاتX
ميم مثل...مريم


























ميم مثل...مريم

هستم اگر ميروم.گر نروم نيستم

گاه نم نم باراني سر آغاز اتفاقي از درياست....


پ.ن:اوقدر گل ياغيش دان دانيش قوي وبلاگين سيل آپارسين.

| سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 | 14:32 | مريم| |

به ياد مياورم لحظه هاي فراز را كه صداي او اعتبارم ميبخشيد

ولحظه هاي نشيب را كه صداي او تسكين ميداد

افراي افراشته اي را به ياد مياورم

به ياد مياورم

م ا د ر م را

پ.ن:جانيم آننه گونون كوتلو اولسون

| شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 15:51 | مريم| |


در روزگاراني دور درختي ميان انبوه بي صدايي بيابان زندگي مي كرد كه از سر هوس براي رسيدن به خورشيد

عاشق آسمان شد . او از براي عشق خود بي درنگ بلندا گرفت و رشد كرد و به آسمان برخاست تا اين كه

 به نيم وجبي آسمان رسيد . در همان حين كه مي خواست لمس آسمان آبي كند و انوشه ي بي مانند افق

  هاي بي انتها شود گرفتار سنگيني نفرت زمين از آسمان شد . آري زمين نامردانه ريشه ي او را از دل خود

  خود گسست و اين شد كه درخت هرگز به آسمان دست نيافت . وقتي درخت افتاد و شكست و به وصالش

  نرسيد و درختان ديگر گفتندزمين از براي آن او را شكست كه سايه اش براي زمين قابل تحمل نبود پس زمين

نامرد نيست !

عزيز خوش قلم.مباركه.مبارك.


| یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 12:7 | مريم| |

عشق

آدم را به جاهای ناشناخته می برد

مثلا

به ایستگاه های متروک

به خلوت زنگ زده ی واگن ها

به شهری که

فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی

ادامه ی این شعر را

تو خواهی نوشت...

| شنبه بیست و ششم فروردین 1391 | 17:26 | مريم| |

گاه نم نم باراني

سر آغاز اتفاقي از درياست...


صبح كه بيدار شدم بارون ميباريد.تند و شلاقي.حيف كه با ماشين بابام اومدم و نشد زيرش راه برم و تازه بشم


| دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 | 9:40 | مريم| |

روي شانه هاي گرم خدا بوديم

افتاديم

و اين زمين آغوش سردي داشت


 از بابك كامكار

| یکشنبه بیستم فروردین 1391 | 10:0 | مريم| |

وقتي خيس از باران به خانه رسيدم

برادرم گفت:چرا چتري با خود نبردي؟

خواهرم گفت:چرا تا بند آمدن باران صبر نكردي؟

پدرم با عصبانيت گفت: وقتي سرما خوردي متوجه خواهي شد

تنها مادرم در حالي كه موهاي مرا خشك ميكرد گفت:

باران احمق...

| شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 10:16 | مريم| |

تمامي مزرعه

كافر صدايش ميزدند

گل آفتابگردان كوچكي را كه

.

.

.

عاشق شده بود

| جمعه هجدهم فروردین 1391 | 20:13 | مريم| |

در کودکی همیشه گمان می کردم

پایان خاک

آن جاست

نزدیک آسمان

و اگر چند روزی خاک را طی کنم

به انتهای زمین می رسم.

 

امروز

احساس می کنم

بر پرتگاه زمین ایستاده ام.

این راه دور را به چه هنگامی آمدم

| پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 | 20:38 | مريم| |

Design By : shotSkin.com