تبليغاتX
از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کرد!......

پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385

اس ام اس

سلام خیلی وقته که اس ام اس نفرستاده بودم حال کنین......

 

1.Dar Zendegi Baraye Residan Be AZADI Rah Haye Ziadi Hast...

Faghat Bayad Gheymatesho Pardakht Koni...

.....

....

...

..

.

Az Resalat 500 Tooman

Az Shoooooooooosh 900 Tooman

)))))))))))

 

 

 

2. Be 206 Sandogh Dar Migan Che Hessi Dari?!

Mige Fekr Mikonam Jennifer Lopezam Alan !! )))))))))))

 

 

 

3. Be Taraf Migan Tabrik Migim PEDAR Shodi!!!

Mige Eyyyyyyyval Pas Be Khanooomam Nagid Mikham Surprisesh Konam ))))))))

 

 

 

4. Elaaaahi....

Lobnan Ra Bar Israeil......

Islam Ra Bar Sahyoonism......

Va NARGES Ra Bar SHOKAT Piroooz Begardan....

Amiiiiin......

)))))))))

 

 

 

5. Zemestan 2 Bare Miayad....

Bahar 2 Bare Tekrar Mishe....

Amma Azizam To Hichvaght Tekrar Nemishi....

Chon Khoda 1 Eshtebaho 2 Bar Tekrar Nemikone.....!! )))))

 

 

 

6. Midooni Key Mifahmi DONYA 2 Rooze?

Vaghti Har Kio Ke Doosesh Dari Behet Mige:
Ta Akhare Donya Bahatam ))))))

 

 

 

7. Age Az Kenare Ye Gonjeshk Rad Shodio Gonjeshke Naparid...

Fekr Nakon Dooset Dare....

To Ro Adam Hesab Nakarde...... )))))))))

 

 

 

8. Vaghti Rafti Qazvin Be Sedaye Boland SALAM Begooo.....

Chon Salam Salatami Miare....... )))))))))))

 

 

 

9. Be Yek 2khtar Khanoome Ziba....

Tahsilkarde...

Mosallat Be Zabane France....

Khoshgelo Khosh Akhlagh....

Ashna Ba Musice Classic ...

Ghader Be Navakhtane Piano....

Jahate NEZAFATE MANZEL Niazmandim )))))))))))

 

 

 

10. (In SMS Ro 3 Nesfe Shab Send Konid Be Doostanetoon )

Bebakhshid Ke Alan Bad Moghast...

Mozahem Shodam...

Khastam Bedoonam Iran Nafto Ke Sader Mikone...Boshkehasho Pas Migire Ya Na?! )))))))))))

 

 

 

Manba : www.marshal-modern.net

نوشته شده توسط مریم در 10:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم مرداد 1385

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت

هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.  

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و

تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

 

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور

 که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر

خود تجسم کند به سر مي برد.

 

 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق

هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و

رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا

را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي

مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند

  پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت

 

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود

پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد

مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه

کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟

.پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.

 

موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

 

اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که

 پول قادر به خريد آن ها نيست.

  با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****

با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****

با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****

با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****

و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز***

 

فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت ا لـهي

اســـــت

منبع: مارشال-مدرن

نوشته شده توسط مریم در 6:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم مرداد 1385

عکس

بدون شرح:

love

boooooooooooooooos

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در 1:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

پنجشنبه پنجم مرداد 1385

off line ha

اینم یه سری دیگه از off line   هایی که برام فرستادن خوندنش ضرر نداره !..........

 

 

در یك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد . سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه!؟

 

ستايشگر معلمي هستم که انديشيدن را به من بياموزد، و نه انديشه ها را.

 

هيچ کسي نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه! ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه ي تيزش دستِ اوني رو که شکوندش نبرّه.

 

هميشه حرفي رو بزن که بتوني بنويسيش، چيزي رو بنويس که بتوني پاشو امضا کني، چيزي رو امضا كن كه بتوني پاش بايستی.

 

بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند:" امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است." من ترجیح می دهم اینگونه تصور کنم:" امروز، آخرین روز زندگی من است و می خواهم طوری زندگی کنم که انگار دیگر هیچ فرصتی ندارم.

نوشته شده توسط مریم در 4:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم مرداد 1385

بهترین دوست من !..................

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم، بر چهره ی دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:
« امروز بهترین دوست من، برچهره ام سیلی زد.»
آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:
« امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.»
دوستش با تعحب از او پرسید:« بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟»

دیگری لبخند زد و گفت:« وقتی کسی مارا آزار میدهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبت در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد.»

 
این رو یکی از بهترین دوستام فرستاده !..................
این متن رو بخونید و نظر بدین .
نوشته شده توسط مریم در 4:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •