تبليغاتX
از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کرد!......

جمعه بیست و ششم آبان 1385

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا

 در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا

 و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا

 دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا

 دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا

 دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا

 دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا

 زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا

 دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا

 مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا

 پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... ! ا

نوشته شده توسط مریم در 10:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385

پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟
 دختر: سلام. خواهش مي کنم.?asl pls
 پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟
 دختر‌: تهران/نازنين/۲۲
 پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
 دختر: مرسي!شما مجردين؟
 پسر: بله. شما چي؟ازدواج کردين؟
 دختر: نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟
 پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT اَمِريکا دارم. شما چي؟
 دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
 پسر: wow چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم.
 دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟
 پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟
 دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟
 پسر: خيابون دربند. شما چي؟
 دختر : خيابون دربند؟ کجاي خيابون دربند؟
 پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چي؟
 دختر: اسم فاميلي شما چيه؟
 پسر: من؟ حسيني! چطور؟
 دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟
 پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين...........
 دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!
 پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!
 دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي
 پسر: باشه عمه ملوک! باي......
نوشته شده توسط مریم در 10:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •