پنجشنبه هشتم شهریور 1386
برگی از اندیشمندان
· موفقیت در این نیست که اشتباه نکنی بلکه در این است که اشتباهی را برای بار دوم
تکرار نکنی.
· کسی که تا به حال عمل اشتباهی انجام نداده هیچ کار تازهای نکرده است.
· رویاهای کوچک را آرزو نکن چون قدرتی برای تکان دادن قلب انسان ها ندارند.
· رفتار یک انسان آینهای است که او چهره ی خود را در آن نشان می دهد!!!!(البته این
در مورد ایرانیا صدق نمی کند چون بعضی ها خیلی ریا کارند!)
· هیچ چیز با ارزش تر از امروز نیست....
· کسی که در یک مدرسه را باز کند در یک زندان را بسته است!>>>>>>>>
· علم بدون مذهب لنگ است و مذهب بدون علم کور است.>>>>><<<<
· کلمات محبت آمیز کوتاه و آسان اند اما بازتاب آنها واقعا بی انتهاست.....
>>>>>>>>>>>> اینم چندتا از سخنان اندیشمندان که خواسته بودید .فقط برای
کپی کردن باید منبع رو یعنی: www.maryam-mm.blogfa.com را ذکر
کنید.<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
سه شنبه ششم شهریور 1386
برگی از دوستان
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ است
سه شنبه نوزدهم تیر 1386
3تایی ها
سه چيز در زندگی هيچگاه باز نمی گردند:
زمان، کلمات و موقعيت ها.
سه چيز در زندگی هيچگاه نبايد از دست بروند:
آرامش، اميد و صداقت.
سه چيز در زندگی هيچگاه قطعی نيستند:
رؤيا ها، موفقيت و شانس.
سه چيز در زندگی از با ارزش ترين ها هستند:
عشق، اعتماد به نفس و دوستان.
فقط سستی اراده ماست كه سبب ضعفمان میشود وگرنه انسان هميشه براي اجرای آرزو قدرت كافی دارد.
رام ترين كلمه، " سكوت " است. گرسنه ترين كلمه، " حرص " است. مهربان ترين كلمه، " مادر " است. خونين ترين كلمه، " جنگ " است. بي نيازترين كلمه، " قناعت " است. باحياترين كلمه، " فاطمه " است. راستگوترين كلمه، " آينه " است.
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
زندگی
مراقب ماسه هاي زندگي باشيد !!!
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شي ، را روي ميز گذاشت ....وقتي کلاس شروع شد بدون هيچ کلمه اي يک شيشه بزرگ سس مايونز را برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد . بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است ؟ و همه تاييد کردند .
سپس پروفسور ظرفي از سنگ ريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تکان داد . سنگريزه ها بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند . دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است ؟ و همه تاييد کردند .
دوباره پرفسور ظرفي از ماسه برداشت و داخل ظرف ريخت و ماسه ها ، همه جاهاي خالي را پر کردند . او يکبار ديگر پرسيد آيا ظرف پر است ؟ و دانشجويان يک صدا گفتند : بله .
سپس پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميزش برداشت و روي همه محتويات شيشه خالي کرد و گفت در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها را پر مي کنم !!! همه دانشجويان خنديدند . در حالي که صداي خنده فرو مي نشست . پروفسور گفت : حالا مي خواهم شما را متوجه اين مطلب کنم که اين شيشه ، نمايي از زندگي شماست . توپ هاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند ...خدا ...خانواده ...فرزندان ...سلامتي ، دوستان و علاقه تان .
چيزهاي که اگر بسياري از مال و اموالتان از بين برود ولي اينها بمانند ، باز زندگي تان پا بر جا خواهد ماند . سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند ..مثل : کار ، ماشين ، و خانه يتان .
و ماسه ها هم ساير چيزها هستند مسائل خيلي ساده ...پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهيد ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپ گلف نمي ماند درست عين زندگي . اگر شما همه وقت و انرژي تات روي چيزهايي ساده و پيش پا افتاده صرف کنيد ديگر جايي و زماني براي چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي نميکنيد ...با فرزندانتان بازي کنيد با دوستانتان بيرون برويد و با آنها خوش بگذارنيد .
هميشه وقت براي تعميرات و خرابي ها و تميز کردن خانه هست اول مواظب توپ هاي گلف باشيد . چيزهايي که واقعا" برايتان اهميت دارند . موارد داراي اهميت را مشخص کنيد ...بقيه چيزها همان ماسه ها هستند .
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد : پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند ؟
پروفسور لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسيدي ، اين فقط براي اين بود که بشما نشان بدهم که مهم نيست که زندگيتان هر چقدر شلوغ و پر مشغله باشد . هميشه در آن جايي براي صرف دو فنجان قهوه با يک دوست هست .
جمعه بیست و ششم آبان 1385
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا
و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا
دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا
دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... ! ا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سه شنبه ششم تیر 1385
حضرت فاطمه (س)
اقيانوس فضايل
اقيانوس بى كران فضايل و مناقب بانوى بزرگوار اسلام، سرور زنان دو عالم حضرت صديقه طاهره(عليها السلام) عميق تر از آن است كه فكر كوتاه بشريت هرگز به ژرفاى آن و به درك عجايبش نايل نخواهد شد. همچنانكه مولايمان امام صادق(عليه السلام)فرمودند:
«فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد أدرك ليلة القدر، و إنّما سمّيت فاطمة لأنّ الخلق فُطموا عن معرفتها;
پس هر كس فاطمه را در حدى كه هست بشناسد بى شك شب قدر را درك نموده است، و فاطمه را فاطمه ناميدند از اين رو كه آدميان از معرفت و شناخت او عاجزند.»([1])
شايسته است در آغاز اين نوشتار، سخن به فضايل و مناقب آن بانوى عظيم الشأن بگشاييم تا نه تنها علوّ مقام و منزلت ايشان، بلكه اوج مظلوميت و غربت آن حضرت و نهايت بى شرمى و قساوت غاصبان خلافت بر همگان آشكار گردد:
1. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «اگر همه خوبى ها و فضيلت ها در شخصى جمع گردد آن شخص فاطمه(عليها السلام) است; بلكه دخترم برتر است همانا فاطمه(عليها السلام) در وجود و بزرگوارى و كرامت، بهترين فرد بر روى زمين است.»([2])
2. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «اول شخصى كه وارد بهشت مى شود، حضرت فاطمه زهرا(عليهما السلام)است.»([3])
3. چنين نقل شده است كه هر گاه پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) قصد مسافرت داشتند با آخرين كسى كه وداع مى كردند فاطمه(عليها السلام) بود و هنگامى كه از سفر باز مى گشتند با اول كسى كه ملاقات مى نمودند فاطمه(عليها السلام) بود.([4])
4. پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمودند: «آنگاه كه مشتاق بوى بهشت مى گردم، بوى فاطمه را استشمام مى كنم.»([5])
5. عايشه مى گويد: «هنگامى كه فاطمه(عليها السلام) نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى آمد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را خوش آمد مى گفت و به احترام او از جا بر مى خاست و دست فاطمه(عليها السلام) را مى گرفت و مى بوسيد و در جايگاه خود مى نشاند.»([6])
6. امام حسن عسكرى(عليه السلام) مى فرمايند: «ما حجت هاى خدا بر خلقيم و جده ما فاطمه(عليها السلام)حجت خدا بر ماست.»([7])
7. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «به درستى كه
خداوند ـ عزّوجلّ ـ دخترم فاطمه(عليها السلام) و فرزندان او و هر كس كه ايشان را دوست مى دارد از آتش جهنم حفظ كرده است، به همين خاطر فاطمه ناميده شده است.»([8])
8. ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)فاطمه(عليها السلام) را بيش از آنچه كه مردم گمان داشتند و بيشتر از آنچه كه پدران به دخترانشان احترام مى گذاشتند، گرامى مى داشت تا آن جا كه از مرز محبت پدر نسبت به فرزند گذشت و نه يكبار بلكه بارها و بارها در مكان ها و موقعيت هاى مختلف و گوناگون در حضور عام و خاص مى فرمودند: «فاطمة بضعة مني من آذاها فقد آذاني;
فاطمه پاره تن من است، هر كس او را اذيت كند به تحقيق مرا آزار نموده است.»([9])
9. رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) خطاب به سلمان چنين فرمودند: «اى سلمان! كسى كه دخترم فاطمه را دوست بدارد، در بهشت با من است و كسى كه فاطمه را دشمن بدارد جايگاه او جهنم است. اى سلمان! محبت به فاطمه در صد مكان نفع مى دهد كه كم ترين آن ها عبارتند از: مرگ، قبر، ميزان اعمال، صراط و محاسبه اعمال.
پس كسى كه دخترم فاطمه از او راضى باشد، من از او راضى ام و كسى كه من از او راضى باشم، خدا از او راضى است و كسى كه دخترم بر او غضبناك باشد، من بر او غضبناكم و كسى كه من بر او غضبناك باشم، خدا بر او غضبناك است.
اى سلمان! واى بر كسى كه به فاطمه(عليها السلام) و همسرش على(عليه السلام) و فرزندان و شيعيان او ظلم كند.»([10])
10. از امام صادق(عليه السلام) سؤال شد كه به چه مناسبت حضرت فاطمه(عليها السلام) را «زهرا» ناميدند؟
امام در پاسخ فرمودند: «بدان جهت كه خداوند آن حضرت را از نور عظمت خود آفريد، هنگامى كه درخشيد، آسمان ها و زمين به نورش روشن شد و ديدگان ملائكه را به خود خيره كرد و همگى در مقابل عظمت خدا به سجده افتاده و گفتند: پروردگارا! اين نور كيست؟ خداوند فرمود: اين نورى از نور من است و آن را در آسمان خود جاى دادم، او را از عظمت خود آفريدم و از صلب يكى از پيامبرانم بيرون مى آورم و بر تمام پيامبران برترى مى دهم و از آن نور، امامانى را بيرون مى آورم كه امر مرا بر پا مى دارند و به راه من هدايت مى كنند و آنان را پس از پايان يافتن وحى خود، جانشينان خويش در روى زمين قرار مى دهم».([11])
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385
نیایش
In matn az dooste golam sare joon hastesh bekhoonid .ghashange……………
خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده.
بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم.
هرجا آزردگي است ، ببخشايم . هرجا شك حاكم است ، ايمان و هرجا يأس است ، اميد . هرجا تاريكي است ، روشنايي و هرجا غم جاري است ، شادي نثاركنم.
الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم .
بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم .
پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زيرا در عطا كردن است كه
مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه ، حيات ابدي مي يابيم .![]()
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
من+لبخند=خداوند و دوستی
اگر در جایی که نذرتان را تقدیم می کنید .
به یاد آورید برادرتان اختلافی با شما دارد.
پیش از هر چیز بروید و با برادرتان
اختلاف تان را بر طرف کنید .آن گاه
بیایید و نذرتان را تقدیم کنید!......
دوست واقعی مانند سلامتی است
زمانی به ارزش واقعی آن پی می برید
که از دستش می دهید!....
دوست واقعی شما کسی است که
شما را به خدا نزدیک تر کند.....
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
یک داستان کوتاه
يک داستان کوتاه
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
یکشنبه هفتم خرداد 1385
باحاله
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
من + لبخند = خداوند
tajrobeh sakht gir tarin moaleme roozegar ast
!... aval emtehan migirad badan dars mi amoozad

