تبليغاتX
از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کرد!...... -

دوشنبه ششم شهریور 1385

حکایت میکل آنژ و فرشته

روزی میکل آنژ با کمک عده ای سنگ سیاه نسبتا بزرگی را بر روی زمین می غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد. یکی از دوستان میکل آنژ نزدیک او آمد و پرسید:" با این سنگ سیاه چه می کنی؟"      

میکل آنژ گفت:"فرشته ای درون او اسیر است که می خواهم او را نجات دهم."   دوست میکل آنژ با ناباوری از اوخداحافظی کرد و رفت.

چند ماه بعد؛ دوست میکل آنژبه مهمانی او آمد و مجسمه ی سنگی فرشته بسیار زیبایی را در اتاق او دید. با حیرت و تحسین از میکل آنژ پرسید:"این مجسمه چقدر زیباست از کجا آورده ای؟"   

میکل آنژ  گفت:"از درون همان سنگ سیاه در آوردم!"

بی شک در همسایگی و مجاورت این انسان های معطر و متبرک روح و جسممان دارای فیلترهایی نامریی می شوند.

بدون آنکه خودمان بفهمیم و برای آن که فرشته درونمان را تجسم بخشند؛ برای وجودمان فیلتر می گذارند:....

 یک فیلتر برای ذهنمان     ؛    که به هر چیزی نیندیشیم!

 یک فیلتر برای چشمانمان  ؛   که هر چیزی را نبینیم!

 یک فیلتر برای گوشمان    ؛   که هر سخنی را نشنویم!

 یک فیلتر برای زبانمان    ؛   که هر سخنی را بدون تامل و تفکر نگوییم!

 یک فیلتر برای دلمان      ؛    که هر کسی را رخصت ورود به آن ندهیم!

 یک فیلتر برای روحمان   ؛    که انسانی دگر اندیش باشیم!
نوشته شده توسط مریم در 8:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •